مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

488

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ازدواج كنم . شيخ الاسلام گفت : تا عدهء او منقضى نشود ، بر تو حلال نباشد . وزير گفت : سخن دراز مكن كه من عده نمىدانم . شيخ الاسلام از او هراس كرده ، خاموش شد . پس چون هنگام شام دررسيد ، وزير نزد ملكه شد و ملكه جامه‌هاى فاخر پوشيده ، با بهترين زيورها خود را آراسته بود . چون وزير را بديد ، تبسم‌كنان او را استقبال كرد و به او گفت : امشب براستى شب ما روز روشن است اگر تو پدر و شوهر مرا كشته بودى ، مرا خوشتر بود از اينكه ايشان را زنده نگاه دارى . وزير گفت : ايماه‌روى ، ناچار ايشان را بكشم . پس ملكه ، وزير را بنشاند و با او بمزاح نشست و ملاطفت و مودت آشكار كرد و بر روى او بخنديد . وزير را عقل ، پريدن گرفت . و ملكه را مقصود از ملاطفت آن بود كه بخاتم دست يابد و عيش او را بماتم تبديل كند . و اين كردارها نمىكرد مگر بپيروى گفتهء شاعر : بود به يكى مرد آموزگار * ز صد مرد شمشيرزن روزكار چون وزير ، آن ملاطفت و مهربانى بديد ، عشق بر وى چيره شد . اما ملكه از او دور نشسته ، بگريست و گفت : اى خواجه ، مگر اين مرد را نمىبينى كه بما نظاره همىكند ؟ ترا به خدا سوگند مىدهم كه مرا از اين مرد بيگانه پوشيده دار . وزير در خشم شد و پرسيد : مرد بيگانه كيست ؟ ملكه جواب داد : اينك مردى از نگين خاتم سر بيرون آورده ، بما نظاره مىكند . وزير گمان كرد كه خادم خاتم بر ايشان نظاره مىكند . خندان‌خندان گفت : اى پرىروى ، از او هراس مكن كه او خادم خاتم و در زير فرمان منست . ملكه جواب داد : من از جنيان هراس دارم . تو اين خاتم از انگشت بدر آورده ، از من دورترش بگذار . در حال ، وزير ، خاتم از انگشت بركنده ، دورش گذاشت و بملكه نزديك شد . ملكه ، پاى بر سينهء او زد چنانچه بر پشت بيفتاد . آنگاه كنيزكان را آواز داد و بايشان گفت : اين پليدك را بگيريد . چهل تن كنيزكان بر وى گرد آمدند و ملكه ، خود بگرفتن خاتم بشتابيد . خاتم را برداشته ، دست بر نقش او بسود .